یک وانت نارنجی بود، با تار عنکبوت های منحصر به فرد خودش. سوارش که میشدی بی آن که قدم از قدم بردارد، هرجا دوست داشتی پیاده ات میکرد.
بین خودمان بماند اما امروز میان تمام حواس پرتی هایم، دختری که اصلا شبیه من نبود، سوار بر همان وانت نارنجی از خیابانمان رد شد.
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
تا دیروز زینب صدایم میزدند و امروز کنکوری!
اینجانب زین پس کمتر مینویسد:)
میریم که داشتـــــه باشیـــــــــم!
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
پاهایم انگار هر لحظه نا فرمان تر و دلم سنگین تر و نفسم تنگ تر میشد. پنج قدمی خودم را کشیده بودم اما به ششمی نرسیده، بر خلاف تمام قواعدی که کل این یک ساعت ملاقات، مرا به خندیدن و جوک گفتن وا داشته بود،دوان دوان خودم را به آغوش باباجون (پدربزرگم) انداختم و بغض چند روزه یا چند ماهه را رها گردم...
تقصیر من نبود. من جز او کسی را ندارم تا بغض دیدنش در C.C.U را، در آغوشش رها کنم...
میشود کمی بیشتر دعا کنید..؟
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور